ناپيدا

شیاطین
نویسنده : یوسف - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٩
 

این روزها شیاطین را می بینم که در اطرافم پرسه می زنند و به چهره های مختلف ظاهر می شوند و با چوب ها و وردها و جادوهای خود مرا سرگرم می کنند

باید دعا نویسی می یافتم تا همه سحرها را باطل کند و مرا از میان این همه شیاطین برباید و نجاتم دهد. اما نه گمان نکنم دعانویس بتواند با آن ها در افتد. که نیروی شیاطین بیشتر است.

 

قبلا ها هم بودند ولی چشمانم نمی توانست آنها را ببیند. این روزها خیلی به وضوح می بینمشون. باور می کنید؟! آمدن و رفتنشان را. صداهایشان را می شنوم. پچ پچ هایشان را حس می کنم. هربار که می آیند چیزی را خراب می کنند و می روند. بعضی وقتها اصلا نمی روند. و هر خرابی ای که به بار می آید نشانه ی حضور آنهاست.

اما فرشتگان هم هستند. که آنها را کمتر می بینم. اما می فهمم که بعضی وقتها می آیند.

چه قدر دنیای عجیبی است.


 
comment نظرات ()
 
هیچ نمی خواهم
نویسنده : یوسف - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٧
 


با عرض معذرت از این همه تاخیر، 

 

نه گُل را طالبم  در دل، نه خارش             نه دلداری که باشد عشوه کارش

نه معشوقی، نه عشقی نه امیدی          رهایم کن، رها از قیل و قالش

 

تمامِ لحظه‌هایم غصه آلود                      نگو یک جمله هم از روز و حالش

کسی جز تو نمی‌داند درونم                   کسی جز من نمی‌بیند زوالش

از این معشوق‌های رنگ و وارنگ             نمی‌خواهم نه مال‌اش نه جمالش

 

کسی باید برون آید از این خاک               بگو سیمرغ بگشاید دو بالش

پس از 10 سال و اندی دوری و درد            چه کرده با منِ مسکین خیالش!

فقط یک روز، یا یک لحظه کافیست           دریغ از این دل و عشقِ محالش


 
comment نظرات ()
 
زندان
نویسنده : یوسف - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۳
 

 

به نام خدا

به گمانم 22 فروردین 89 باشد!

مدتی است که می‌خواهم بنویسم، اما نمی‌توانم. دیروز وقتی درباره‌ی علت‌اش می‌اندیشیدم، چیزی برایم مکشوف شد: اسارت

سالِ گذشته خیلی درباره‌ی زندان، زندانی، انفرادی و کهریزک شنیدیم،

روح ام گرفتار کهریزکِ وسوسه‌ها و عادت‌هاست!

انفرادی:

سطحی از زمین به مساحتِ چند متر مربع +

4 دیوار که آن سطح و تو را هم‌زمان احاطه کرده‌اند +

سقفی سوار بر دیوارها که از بالا نگاهت می‌کند

در انفرادی همه‌ی حواسِ مادیِ تو زندانی‌اند. بدنت: که نمی‌تواند از دیوارها عبور کند، گوش‌ات: که چیزی نمی‌شنود و چشم‌ات: که چیزی نمی‌بیند.

اما هنوز بخشی از وجودت هست که می‌تواند آزاد باشد: اندیشه ات! با اندیشه‌ات می‌توانی به دورترین نقاط دنیا و به غریب‌ترین زیبایی‌ها و شگفتی‌ها سفر کنی، اگرچه تو را زندانی کرده باشند.

البته زندانهای مادی همه‌گی انفرادی نیستند: ممکن است زندانِ چشم و گوش‌اَت بزرگ‌تر از زندانِ بدنِ مادی‌ات باشد.

و صد البته همه زندانها مادی نیستند! ممکن است بَدَن‌اَت و چشم و گوش‌ات آزاد باشند، و تو همچنان دربند!

وقتی که اندیشه‌ات و روح‌ات گرفتار و دربند باشند، چه سود که جسمت به هر طرف که بخواهد برود و گوش‌ات هرچه بخواهد بشنود و چشم‌ات ببیند؟  که اندیشه‌ات در حصارهای سترگی از تکرارها و بندها و عادت‌ها اسیر است و آنها مجالِ حرکت و جنبش را از تو سلب کرده‌اند. به کجا می‌توانی بروی؟ کجا را داری که بروی؟

در این شرایط است که دیگر نه شعری، نه نوشته‌ای، نه غزلی و نه سخن عاشقانه‌ای از تو تراوش نخواهد کرد که:

 از کوزه برون همان تراود که در اوست.

 


 
comment نظرات ()
 
در مسیر شدن
نویسنده : یوسف - ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧
 

 

در مسیر شدنت گم شده‌ام پیدا نه
عقل از کف شده اما به خدا شیدا نه

غیر روی تو کسی را نکنم قبله خود
آفتابی ز دو چشم همه
ناپیدا. نه؟

 

 


 
comment نظرات ()
 
همه چیز در هم ریخت
نویسنده : یوسف - ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۱
 

نوشته ها متناسب با موقعیت و زمان خاص خودشون، میتونن از حالِ درونی آدما حرف بزنن. البته فهم سخن، سخن شناس میخواد. و باز البته هر نوشته ای لزوما بیانگر احساس نویسنده نیست! ببخشید اگه توضیحاتم مثل خودِ شعر درهم و برهم و آشفته به نظر می رسه!

آوار هجران تو ای گل بر سرم ریخت

در زیر این آوارها بال و پرم ریخت

نه قطره‌ای آب حیات و نه نمی عشق

ته مانده‌های عشق از چشمِ ترم ریخت

سرمایه یک عمر یک جا رفت بر باد

وقتی که از بی مهری ات شور و شرم ریخت

من شاخه‌های عشق را با جان سرشتم

اما کویر دوری‌ات بار  و برم ریخت

دیگر چه می‌خواهی از این درهم شکسته

تنها رهایم کن که از کف ساغرم ریخت

با جانِ مجروح و دلی آکنده از درد

از هرچه معشوق است یکجا باورم ریخت
 


 
comment نظرات ()
 
حرم
نویسنده : یوسف - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٧
 

چگونه وصف کنم این اشتیاق وصف نشدنی را؟

آه که چه حرف ها درباره «حرم» دارم. 

وقتی وارد حرم می شوی یعنی تو محرَمی یا نه مُحر ِمی، که هر دو یکی است. آنکه مُحر ِم است لاجرم مَحرَم است. چگونه از زیر بار چنین منتی بیرون توانی رفت؟ که بی نهایت مطلق تو را محرم خویش کرده است و تو را به حریم خویش پذیرفته است. و تو، چه می دانی که در کجایی؟ 

مرا فقط حسرتی در دل مانده است. از آن لحظات تاریخی زندگی خودم. از آن بهترین روزهای فراموش نشدنی. از آن مهمانی بزرگ. 

مسجد الحرام

 


 
comment نظرات ()
 
سخت است
نویسنده : یوسف - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦
 

در وادی عشق از تو گفتن سخت است

یک عمر از این عشق نگفتن سخت است

پرپر شده بود روزگارم کم و بیش

در غربت غم ز نو شکفتن سخت است


 
comment نظرات ()
 
تولد دوباره
نویسنده : یوسف - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱
 


به نام دوست که هرچه داریم از اوست

از آن زمانی که سرویس پرشین بلاگ هک شد. هیچ مطلبی برای وبلاگ ننوشته ام. از زمانی که وبلاگ رفت، شعر هم رفت. من هم رفتم. روزها هم رفتند. مدتی اصلا نمی دانستم که دوباره پرشین بلاگ را با پسوند .ir  راه اندازی کرده اند. اما حالا که همه چیز را می دانم. دیگر انگیزه ای روزهای اولیه را ندارم. نمی دانم چه کار کنم.

سال نو را به شما تبریک می گویم

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یوسف - ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱۸
 


به نام خدا

هفته ای می شود که از امتحان ها و درس ها خلاص شده ام. اما به همراه بعضی از دوستان دانشکده، سفری به شیراز داشتیم. جای همه دوستان خالی بود. خوش گذشت.

حالای حالا که اینجا هستم، هیچ حرفی برای گفتن و نوشتن ندارم. فقط آمدم که آمدنم را به اطلاع برسانم.

اما می توانم شما را میهمان تصویری کنم.



 
comment نظرات ()
 
امام
نویسنده : یوسف - ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٧
 

 
comment نظرات ()